حکایت من و یک "دوست"
پنجشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٦
شر بود، شرارت از قیافه و صدای کلفتش می بارید، یه دختر متوسط قد و هیکل با موهای مشکی که همیشه یه قسمتیش یه وری بود و قسمت دیگه ش به سمت بالا. از اون هایی که معلما ازش میترسیدن و جرات نداشتن حرفی بهش بزنن، چون یا کلاس و روی سرشون خراب می کرد و یا شیشه می شکوند. پای ثابت دعوا! یه تسبیح می کرد دستش و پسری نبود دور و بر مدرسه ی ما که خط تسبیح کف گرگیاش روی پیشونیش درج نشده باشه. پدر نداشت، تعدادشونم زیاد بود و مادرش به زور 24 ساعته کار کردن می تونست شیکمشون و سیر کنه. تمام بچه های مدرسه ازش حساب می بردن جز من و البته دوستام، یه جورایی هم بین ما بود و هم نبود، چند دفعه م باهم دعوا کردیم و البته هیچ کدوم جرات نکردیم زیاد به پر و پای هم بپیچیم. حرف و حدیث پشتش زیاد بود، اینکه دختر حسابی نیست و ... شدید دلش می خواست هنرپیشه بشه یا قهرمان دو و میدانی! گذشت، از مدرسه پرتش کردن بیرون و دیگه ندیدمش، همیشه فکر می کردم حتما به جاهای ناجور کشیده شده و ... قبل مسافرت مشهد رفتم چمدون بخرم و اون اونجا بود، فروشنده ی مغازه ی عموش و بر خلاف تصور من یه خانم به تمام معنا و سر و سنگین، همینطور خوش برخورد، پرسیدم شما اسمتون چیه؟ و ... هنرستان تربیت بدنی درس می خوند و در جهت رسیدن به یکی از آرزوهاش تلاش می کرد و اون لحظه انگار همه ی دنیا رو بهم هدیه کرده بودن! قشنگ ترین قسمت ماجرا اونجا بود که من و اینطوری به عموش معرفی کرد: عمو جان ایشون "دوستم" هستن، مونا! *خدایا خیلی مرسی که آدمای دنیا نه بر حسب تصورات من، بلکه بر اساس اصل بزرگ دنیا یعنی "تغییر" زندگیشون و میسازن! برچسب: تو و فاصله باهم یکی شدین من و پاهام به رسیدن ناامید کاش میشد می رسیدم تا بدونم تو و فاصله به هم چیا میگین ... زی زی گولو آسی پاسی دراکوتا تا به تا خوابای رنگی ببینین