سال نو مبارک ...!

جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧

بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا،
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!!

عید شما مبارک، بفرمایین پست پاییننیشخند


شمارش معکوس ...!

پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧

 برچسب اول.یش:

همه ی همه ی لباس نوهام و نگه داشتم تا وقتی سال تحویل شد بپوشم، قبلش نه! می خوام برم ماهی قرمز بخرم، همیشه یه دونه کوچولو یه دونه یه خورده بزرگتر، شاید یه دونه مشکیم بخرم،

سبزه م باید قدش بلند باشه، به اندازه ی موهای سیخ سیخیه آقاهای توی خیابون، روز آخر عیدم می خوام برم همه ی همه ی حراجیا رو با مادر خانومی و آقای پدر نگا کنم، هرچند هیچ وخ چیزی ازشون نمی خرم، ولی خیلی کیف میده.

 همه ی آدم بدایی که اذیتم کردن و بخشیدم، حالا می تونم راحت تر از خدا جونم انتظار داشته باشم من و ببخشه،

سنجد نداریم، سرکه رو از ترشی باید بردارم، سیرم از عزیز گرفتم، ماهی پلوم مهمون خودشیم، سمنوم امسال خاله شهربانو نداده باید بخریم.

اتاقم خیلی نامرتبه، اگه نجنبم عید توش نمی ره.

 یه لیستم باید از فامیلا جدا کنم که باید بریم دیدنشون، هرچند دوس ندارم سر به تنشون باشه اما باید بهشون فرصت خوب شدن داد،

کاش انقده پول داشتم که می تونسم به همه ی آدمایی که پول ندارن کمک کنم ...

 

برچسب دوم.یش:

توی سال نو همون زی زیه فوق مثبت اندیش باقی می مونم که همه ی گوشیای بچه ها رو میگیره از توشون مجید خراطها و عبدالملکی و پاک می کنه و جاش ساسی مانکن پروداکشن" اوه ببخشید!" می ریزه،

همه چی و به فال نیک می گیره و همش همش به خودش میگه غم از دست رفته ها رو خوردن که فایده نداره، مهم از حالا به بعد ساختنه،

دیگه نمی خوام سخنان حکیمانه م و نثار گوشای یکی در و دیگری دروازه ی دوستان کنم، با کسی سر اعتقاداتم و اعتقاداتش دعوا نمی کنم، همه رم همون جوری که هستن قبول دارم مثل قبلا،

همون جوریم وقتی حرف می زنم انقدر انرژی دارم که طرف مقابل کلا سر در نیاره چی می گم، همش همشم می خندم و دیگه غر غروم نیستم،

به تلخ ترین اتفاقای زندگیمم بلند بلند می خندم و حسابی مسخره شون می کنم،

آدمام هرطور دوس دارن قضاوت کنن، من همه رو دوس دارم، مدل خودم دوس داشتنم و ابراز می کنم، هرچقدم بهم چش غره برن یا بگن بده و زشته و "بزرگ شدی" برام مهم نیستش، مهم دل منه که بی هیچ قصد و نیتی می خواد عشق بورزه!

هیچی هیچی نمی تونه من و ناراحت کنه، از عید به بعدم دیگه واقعا کنکوری محسوب میشم! نا خواسته زمان چقد هلمون میده جلوها

خدا جونم کاری کن که توی سال نو همه از ته دل نو بشن و انقدر قشنگی منتظرشون باشه که همه ی زشتیای زندگیشون یادشون بره، مرسی، بوس بوس

کبریت و گاز و فندک و اردک و از این حرفا، سال نوتون که قراره همیشه لبخند روی لبای هممون باشه و همه ی روزامون شکل آرزوها مبارک!!


برچسب اول.یش:

قالبم دقیقا رنگ احساسم و داره نسبت به این روزایی که داره می گذره!

 **بی ربط** : با خودم قرار گذاشته بودم دیگه بدون فکر چیزی ننویسم، ولی انگار موفق نشدم، نظر شما چیه؟

 

برچسب دوم.یش:

این روزا بدجوری دلم واسه عشق می سوزه، به اشتباه گرفتنش توسط آدما، تکاپوشون واسه به دست آوردن همدیگه و ... راحت کنار گذاشتن ...!

به قول منیره

 اونی که باید بمونه خودش می مونه، لازم نیست با چنگ و دندون نگه ش داری ...!

 

برچسب سوم.یش:

داره میشه نزدیکای آخر سال، یاد بچه گی هام افتادم، روزای خونه تکونی، کتاب داستانای رده ی سنی "د" که وقتی 8 سالم بود از کتابخونه ی متروک زیرزمین برمی داشتم و می خوندم، بانوی چراغ به دست، گالیور، تن تن، آرزوهای بزرگ و ...،

بالشای گردی که همیشه گوشه ی اتاق زیر تلوزیون باهاشون خونه می ساختم و چند تا قابلمه پلاستیکی و یه سماور آهنی که همه ی دنیای من می شدن،

 دعواهام با مسعود، اون نیشگون می گرفت و من گاز، همیشه م مثل چی گریه می کردم و اون بیچاره کتک می خورد، با این حال صبش اصلا یادمون نمی موند چی شده و باز از اول شروع می کردیم به بازی کردن!

شبایی که دسته جمعی سلطان قلب ها و رضاموتوری و قیصر تماشا می کردیم و تازه ساعت دوی بعد از نیمه شب می رفتیم پارک! یاد 28 امین روز سال 78 

 چقدر زود گذشت، چقدر زود گذشت خدایا و چقدر دلم تنگه واسه اون روزا و چقدر می ترسم از گذشتن عمری که یه بار بیشتر تجربه ش نمی کنم ...!

*دلم می خواست یه بار دیگه با ذوق روزای بچه گیم برم خرید عید و ماهی قرمز بخرم، باز به مامان و بابا اصرار کنم که تورو خدا فقط واسه من لباس نخرین پس خودتون چی؟

برچسب چهارم.یش:

از زکوی تو ره گم نکنم خانه ی خود را

دیوانه شناسد ره ویرانه ی خود را

مستیم و ره کوی تو نادیده سپاریم

با اینکه ندانیم ره خانه ی خود را

از آتش دل شب همه شمعی بفروزم

تا گم نکند غم ره کاشانه ی خود را

بنما رخ و بنگر که دهد جان و نداند

شمعی که نیفروخته پروانه ی خود را

مجمر شدم از خویش و دریغا که ز ساقی

نگرفتم و دادم به تو پیمانه ی خود را

 

قاصدک، ابرهای همه ی عالم شب و روز در دلم می گریند ...!

آرزوهاتون رنگ روزاتون، لبخند همیشه مهمون لباتون

 


اندیشه های سیاه

جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧

 برچسب اول.یش

ماه داره توی آسمون می تابه، براتون عجیب نیست که این ماه همونیه که روی سر ما می تابه، همونیه که روی سر زن بیچاره ی من می تابه، همونیه که روی سر ویتنامیا می تابه و همونیه که روی سر کشته شده های جنگ می تابه؟ براتون عجیب نیست که چقدر همه مون بهم مرتبطیم و چقدر همه چی گنده؟

(تایگرلند، جنگ ویتنام، دیالوگ گفته ها به قهرمان فیلم یعنی باس)

*ما همه انسانیم، از اول بودیم، باز هم خواهیم بود، تفاوت ما به گذشتگانمون این نیست که عاقلیم، اگه بودیم، جنگی در کار نبود، تفاوت ما فقط در داشتن ادعای عقله، همین و بس...

 

برچسب دوم.یش

معلم فیزیکمون حرف جالبی زد، ممکنه شمام بدونین ولی خوب نوشتنش ضرری ندارهیه جورایی پدیده ی قیامت و ثابت کردن.

 اعمالی که ما انجام میدیم تبدیل به امواجی میشن که با سرعت نور در حال حرکتن، حالا اگه ما با سرعت بالاتری از سرعت نور حرکت کنیم، تو یه مقصد معین که توقف کنیم، می تونیم اون اعمال و ببینیم! درست مثل ماشینی که با سرعت 20 کیلومتر در ساعت در حرکته، و ما با سرعت 180 کیلومتر در ساعت نیم ساعت بعد از اون حرکت کنیم، با این وجود زودتر می رسیم دیگه نه؟ و توی یه مقصد معین اون ماشین و میبینیم!

 

برچسب سوم.یش

دلم می خواست فقط یه روز عمونوروز باشم و توی کوچه و خیابون مژده ی بهار بدم!

*بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذرنگی ... لحن محزون فرهاد ...!

 

برچسب چهار.میش

وقتی کوچولو بودم، وقتی درسای اون زمونه رو می خوندیم همش دلم می خواست یه بار توی یکی از ایلا باشم و اونجوری زندگی کنم، زندگی کسل آور شهری و با تنوعی که اونا توی روزاشون داشتن مقایسه می کردم و غصه می خوردم! یه زمان میرفتیم مسافرت، چادر می بردیم، ولی باز مزه نمی داد، آخه قشنگیش به اینه که که خودت دایرش کنی، میخ بزنی روی زمین و ...

*دلم هوایی می خواد که وقتی توش نفس عمیق می کشم، به سرفه نیافتم!

**به م.ر "غ"  گفتیم برای پاک کردن تخته از ابر مخصوص وایت برد استفاده نکن! شیمیایه خطرناکه، فرمودن بله هست ولی نه واسه ما! ما همه میکروبای ضعیف شده ایم، الان خودمون واکسن محسوب میشیم...!

بخوانید مستر

 

برچسب پنج.میش

چشمم که به چشم آن پری چشم افتاد

از چشم پری چشم به چشمم افتاد

رفتم که بدوزم چشم به چشمش

ناگه از چهار طرف چشم به چشمم افتاد

آرزوهاتون رنگ روزاتون، لبخند همیشه مهمون لباتون 

 


دنیای کوچک پیرمرد

پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧

از وقتی همسرش مرد، اونم توی دنیا، قاچاقی زندگی میکرد، خمیده شده بود، با چشمای بی فروغ، با نگاهی حاکی از دلتنگی و با لبای بسته ای که سکوت سرشار از حرفای ناگفته ش و به رخت می کشید و موهایی که آرد روزگار بدجوری سفیدشون کرده بود، حالا انگار اون خونه ی بزرگ با اون حیاط دردندشت با اون باغچه ی پر از کاج و طوطیای نمکی همه واسش قفس محسوب میشدن، از صبح که از خونه می زدم بیرون تا هشت و نیم که برمیگشتم کنج ازلت جلوی در خونه نشسته بود و به دور دورا نگا می کرد، نمی دونم اگه رد نگاش و می گرفتم به کجاها می رسیدم ...! نمیشناختمش، ، ولی بهش سلام می کردم، با لبخند و اونم بی جوابم نمی ذاشت، به حضورش، به اینکه هرروز دوبار بهش سلام کنم عادت کرده بودم، به بودنش، به دیدنش ...!

وقتی برگشتم، پرچمای سیاه بدجوری چشمم و به خودشون جلب کردن، درگذشت پدر عزیزمان ...! و یه سبد گل گلایل و مریم، که جای همیشگی اون و پر کرده بود، سلامم توی دهنم خشک میشه و ...!

.

.

.

هوا بوی بارون میده، از عمق وجودم نفس می کشم، صدای طوطی های خوشگلشون همه ی محل و گرفته، نگاهم به کاجایی میافته که انقدی قد کشیدن که بلد باشن اینور دیوار و نگا کنن، به رسم عادت برمیگردم تا لبخند بزنم و سلام کنم که فقط یه جای خالیه که چشمام و پر میکنه ...!

* تا دیروز وقتی بود خونواده ش از دردسراش واسه هم می گفتن، حالا که رفته دارن براش گریه می کنن و از کاراشون متاسفن، عجب دنیای عجیبی ...!

 

بر چرخ و فلک هیچ کسی چیره نشد

وز خوردن آدمی زمین سیر نشد

مغرور بدانی که نخورده ست تو را

تعجیل مکن، هم بخورد، دیر نشد ...!

 

... من دلم مانتو قرمز می خوادخوشمزه، نامردا مد می کنن بعد تو کوچه می پوشی بهت گیر میدن،گریه صدقه سری حاج محمود، یادش به خیر، سر و شکل بچه های مردم به اون چه ربطی داشت؟ احتمالا سرو شکل اون بود که به ما خیلی ربط داشتخمیازه ...!

... اگه با آدمی که زندگی می کنین کلی فرق داشته باشین و اون این تفاوت و نتونه قبول کنه و شمام نتونین اونی باشین که اون می خواد، چیکار می کنین؟ کمک!

آرزوهاتون رنگ روزاتون، لبخند همیشه مهمون لباتون!


بشنو از نی چون حکایت می کند

سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧

اگر از فایرفاکس استفاده می کنید، لطفا ctrl ++ را چندبار بزنید تا سایز نوشته ها دلخواه شود.وقت تمام

برچسب(یه اشتباه کوچیک)

تا حالا انقدر عمیق معنی توهم و درک نکرده بودمنیشخند

Yahoo.ir

برچسب(به فنا کشیدن یک انگیزه)

بچه ها از جنوب برگشته بودن، دیار شهدا، طبق معمول مدرسه براشون برنامه گذاشته بود تا احساسی و که پیدا کردن القا کنن.

با حرفایی که زدن، آروم از پشت سر و گوشه و کنار میشنوم که: 

 اینم پتک همیشگی سر ما، یه قانون نانوشته ی دیگه واسه زور کردن حجاب و نماز، یه مشت دروغ، یه مشت احساسات به جوش اومده، یه مشت آدم جو زده و...

ماندانا میگه: اونا رفتن و جنگیدن و بعد ما توی کوچه مانتوی رنگی می پوشیم محض خوشگلی! تعجب

بازم همون حرفای قدیمی، بازم همون استدلالای زورزورکی، اینبار بلند نمیشم بحث کنم یا اعتراض،  ولی پیش خودم فکر می کنم که اگه رفته بودم هیچ وقت درباره ی احساسم صحبتی نمی کردم، هیچ وقت ...!

برچسب(خانم علامت سوال)

عادت دارم که وقتی معنی لغتی و نمی دونم می پرسم.

با اینکار به این نتیجه رسیدم که نصف بیشتر آدمایی که می شناسم معنای کلمه هایی که حتی به عنوان تکیه کلام ازشون استفاده می کنن و نمی دونن، یا تعریف درستی از جمله هایی که تصوراشون و ساخته ندارن! جالبه نه؟

*این عادتم یه خورده گسترده تره،تعجب اگه نتونم بفهمم یه وسیله یا کاربردش چیه یا انجام یه کاری چه جوریاسم می پرسم!

 الان مثلا کلی کارا اعم از لوله کشی، تعمیر گوشی همراه، نصب انواع برنامه های کامپیوتری، نصب تابلوی تبلیغات، آهنگری، فروشندگی، نصب ویندوز و ... بلدم! نیشخند

**حتی چاه کنی!

***برداشت: یک بار پرسیدن و ضایع گشتن به از سال ها در خماری ماندن بازنده

برچسب

این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت

چون آب به جویبار و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت

روزی که نیامده ست و روزی که گذشت

 

آرزوهاتون رنگ روزاتون، لبخند همیشه مهمون لباتونقلبماچ


بیب بیب هاپچه(6...!)

یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

ساعت پنج و بیست و پنج دیقه ی روز 11ام اسفند بود که صدای ونگ ونگ یه کوچولوی ناناز سفید توپول موپولی راهروهای بیمارستان و به لرزه در آورد و موجودی پا توی این دنیا گذاشت که با خودش قرار گذاشته آرزوی خوشبختی همه ی آدمای دنیا رو برآورده کنه

تولدم مبارکککککککک

 

 

 

برچسب:

گمونم حالا انقدری بزرگ شده باشم که بتونم برگردم و به پشت سرم نگا کنم .

روزایی که گذشت، بهم یاد دادن که

به قول یه بزرگی رابطه ی بین آدما هیچ وقت پایدار نمی مونه، دنیا گذراست، مثل آدمایی که وارد زندگیت میشن، روش اثر می ذارن و میرن، چه اونایی باشن که دوست نداشته باشی برن و چه برعکس ...!

آدما بیشتر از اینکه از مشکلی که توی زندگیشون دارن رنج ببینن، از فکر و خیال راجع به اون و بزرگ کردنشه که عذاب می کشن، چه روزایی که فک می کردم اگه بیان دنیام تمومه، اومدن و گذشتن و هیچیم تغییر نکرد، این نیز بگذرد ...!

توی رسیدن به هدفم باید سمج باشم، تا به دستش نیاوردم خستگی معنا نداره ...!

 

برچسب:

 فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم      بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود           آدم آورد در این دیر خراب آبادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست         چکنم حرف دگر یاد نداد استادم

 

قسمتی از فالمه! این حافظ آخر من و از راه بدر می کنه، ببین کی گفتم!

 

برچسب:

کلی دنبال اسم مستعار وبلاگی گشتم، از حنا دختری در مزرعه و آنه شرلی و شنل قرمزی گرفته تا جودی ابوت و بابا لنگ دراز و حسنی دسته گل، در آخر زی زی گولو رو به همش ترجیح دادم، تعجبشخصیت مورد علاقه ی دوران طفولیت خیلی هاس! از جمله خودم

ثبات شخصیتی ندارم ...!

splash به موجی که دور تا دور سنگی که توی آب می ندازی میافته می گن.

زی زیشم بخونین زین الدین زیداننیشخند

راستی چه دوستای نانازی ای پیدا کردما ...

گمونم رفتم توی 18 سالساکتفرشته

 

آرزوهاتون رنگ روزاتون/لبخند همیشه مهمون لباتون

 


چقدر تعریفامون از شاد بودن و لذت بردن زشتن، وقتی که به مسخره شدن دیگران و سرکار رفتنشون اون طور می خندیم، فقط یه لحظه پیش خودمون فکر کنیم که اگه جای نفر اول باشیم چه حسی بهمون دست میده؟

چرا باید اینقدر ساده ارزش وجودی خودمون و پایین بیاریم و به خیلی چیزا بی توجه باشیم، این بی توجهی ممکنه فرهنگ غلط و تصورای اشتباهی و بسازه که ما یکی از دستندرکارانش بودیم ...!

یا اینکه برادر من، خواهر گلم، وقتی بولوتوث از زندگی خصوصی یه عده آدم میگیری، وقتی با ولع خاصی به رقصیدن چند تا دختر توی مهمونی نگا میکنی و وقتی تجاوز به یک انسان و دست مایه ی تفریح خودت قرار میدی، و بعد خیلی ساده اون و برای هرکی میشناسی و نمیشناسی می فرستی، بدون که تو یکی از دلایل کشته شدن شعور یه آدم یا حتی خودش محسوب میشی.

یا عمیقا احساس کن که اگر خودت شخصیت اول اینجور قصه ها بودی چه حالی داشتی و چند لحظه فک کن اگه ناموس خودت توی یکی از این فیلما بودن بازم با همون اشتیاق نگا می کردی؟

می دونین چند تا دختر بخاطر گول خوردن و بی آبرو شدن از ترس بی آبرویی بیشتر مجبور به تن فروشی میشن ؟

فرهنگ سازی و باید از خودمون شروع کنیم، یادمون نره که اولین و مهم ترین وظیفه ی ما توی دایره ی هستی انسان بودنه ...!

 از هرکسی که دلش خواستم خواهش می کنم که راجع به این موضوع بنویسه ...!

 

 آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم

آن عهد که بستیم به پیمانه شکستیم

ای فاتح هر قلب همانگونه که گفتی

ما عهد شکستیم ولی دل نشکستیم

 

برچسب(اضافه نوشت  12/6)

تلوزیون بازم داره عزاداری نشون میده، تلوزیون همیشه عزاداری نشون میده، تلوزیون عادت کرده عزاداری نشون بده، تلوزیون دوس داره عزاداری نشون بده، تلوزیون حسوده، دوس نداره ببینه مردم شاد باشن، تلوزیون خوش نداره جای توی سر و کله زدن به مردم یاد بده برن پیامبری که اعتقاد دارن و بشناسن و رفتارشون و شکل اون کنن، تلوزیون خرافات و دینداری می دونه، تلوزیون گریه رو حکم ایمان میبینه، تلوزیون نمی دونه خدا و آدم خوباش چقد از دستش شاکین، وای از دست این تلوزیون ...!

خنده فراموش نشه


عزیزترین موجود زندگی من، سلام!

 مامانی جونم

من همیشه نویسنده ی خوبی بودم، لااقل واسه ی خودم، اما همیشه واسه نوشتن برای تو کم آوردم، هیچ وقت نفهمیدم از کجا شروع کنم و چی بنویسم، ولی خوب مهم اینه که بنویسم،

چقد بعضی کارا سختن، اینکه آدم بخواد به یه نفر بگه دوسش داره، اما ندونه چی جوری یا ابزارش واسه توصیف احساساتش خیلی محدود باشه!

دوستت دارم، به اندازه ی همه ی قشنگیای توی دنیا که فقط با حضور تو واسم معنا پیدا می کنن، به اندازه ی وسعت همه ی محبتایی که توی زندگیت بهم کردی، به اندازه ی همه ی صبری که داشتی، و به اندازه ای که فقط خودم می دونم چقدره!

می دونم که هیچ وقت نتونستم اون دختری باشم که دوس داشتی،مامانی جونم، می دونی که خیلی شرمنده تم، بخاطر همه ی روزایی که آزارت دادم، من و ببخش.

مامانی جونم، می خوام بدونی هیچ وقت یادم نمیره، چقدر توی خوشبختیم، توی موفقیتام و اخلاقای خوبی که ممکنه داشته باشم نقش داشتی،

شب و روزایی که مریض بودم و تو بیشتر از من درد می کشیدی و دست نوازشگرت همیشه تسلی بخشم بود،

روزایی که از کل دنیا شاکی بودم و تو کلی امیدوارم می کردی،

 روزایی که زندگی به زمین می کوبوندمون و همیشه اولین نفری بودی که از جات بلند می شدی و دست یکی یکیمون و می گرفتی و بلندمون می کردی تا از نو شروع کنیم،

یادم نمیره که بهم یاد دادی توی نبرد بین روزای سخت و آدمای سخت، همیشه آدمای سخت هستن که برنده میشن و تو همیشه برنده ی میدون زندگیت بودی،

هرجا که خواهم بود همیشه و همیشه اولین کسی که ازش به بزرگی یاد می کنم تویی و همیشه حضور تو توی زندگیم غرورانگیز ترین و افتخارآورترین قسمت زندگی منه!

و امروز، بزگترین روز زندگی خونوادت و قشنگ ترین روز دنیا، یعنی روز تولدت مبارک! امیدوارم از همین حالا تا آخر دنیا همیشه از ته دل لبخند بزنی و شاد باشی و قشنگ ترین روزا نصیبت بشه.

دوستت دارم،

دختر کوچولوی به قول خودت بلای غرغروی تنبل لوست!

خنده فراموش نشه!


Blog Skin