قانون های زندگانی یک زی زی گولو...!

پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸

1یش: اونکه خداست، خودش بهتر از بقیه می دونه چطور در مقابل اعتقادای بنده هاش از خودش دفاع کنه یا در موردشون تصمیم بگیره، نیازی به وکیل و وصی و تصمیم گیر نداره.(شاغولی)

2ایش: آدمی که خوابش سنگینه رو بالاخره می تونی از رویا بکشونیش بیرون، اما تلاش واسه بیدار کردن کسی که خودش و به خواب زده یعنی توی سطل زباله ریختن عمرت.

3ایش: هیچ چیزِ به طور قطعی وجود نداره، تمامی مفهومای دنیا نسبین، هرچیز مطلق، مثل صفر کلوینه، وجود داره، اما رسیدن بهش غیر ممکنه!

4ایش: هرکس آزاده تا هرطور که دوس داره زندگی کنه و وظیفه ی تو احترام به اعتقادای همه ی افراده، حتی اگه در مقابل اعتقادات باشه حق توهین نداری.

5ایش: 70 سال واسه یه نفر 1 ساعته می گذره و واسه یکی دیگه 700 سال، اگه به ثانیه هات احترام نذاری تلافیش و سرت در میارن.

6ایش: آدما از دور دوست داشتنی ترن.

7ایش: غیر ممکن همونیه که همش در حال اتفاق افتادنه. کافیه ایمان داشته باشی تا غیرممکنای زندگیت و دور بریزی.

8ایش: سریع تر، قوی تر، بالاتر (شعار المپیک)

9ایش: سختی زندگی همون 100 سال اولشه پس چرا الکی غصه بخوری؟

١٠ایش: دریاب کنون که نعمتت هست به دست /کین دولت و ملک می شود دست به دست

ممنون از احمدرضا توسلی، به قول خودش هرکی حوصله داشت بنویسه و لیلا و عمو ناصر و مرآت رو اختصاصی دعوت می کنم!(اگه دوس داشتن)

برچسب اول.یش:

معلم دینی: معیاراتون و واسه ازدواج بنویسین!!

من و همکلاسی ها: ویلا تو فشم بخره، کنسرت ساسی ببره، از رو برج میلاد بپره، کمری فول آپشنم داشته باشه. ترجیحا کاهویی

برچسب دومیش:

به همین سادگی، به همین خوشمزگی، 2 ماه و خرده ای مونده تا 11 سال اول محصل بودنم تموم شه، چند روز دیگه مهمونی  فارغ التحصیلیمونه خونه ی یکی از بچه ها و بعد اولین the end اساسی زندگیمون!

*می شم دیپلمه، ها ها ها!!

آرزوهاتون رنگ روزاتون و لبخند مهمون لباتون


عقربه های از تک و تا افتاده...!

پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸

برچسب اول.یش:

در جهان هیچ چیز کاملا اشتباهی وجود ندارد، حتی یک ساعت از کار افتاده نیز دوبار در روز ساعت درست را نشان می دهد...!

بریدا، کوئیلو

 

برچسب دوم.یش:

در راستای تحقیقات به عمل آمده توسط اینجانب در جهت انتخاب رئیس جمهور و بررسی خدمات دولت های قبلی و مقایسه ی آن با بزرگواری ها و خودکشی های!! دولت خدمتگذار کنونی، تصمیم قطعی خود را در جهت رای دادن به دکتر عالی قدر، جناب آقای محمود جون گرفتم! لامصب چون طوفان چنان بر کاسه کوزه ی ما "تابید" و رنگ ایران سبزمان را به قهوه ای تغییر داد که دیگه جایی واسه انتخاب کس دیگه ای واسم نذاشته.

به قول بیهقی، لله درکما(خدا خیرتان دهاد)

**جمعیت تهران بیشتره یا شهرستانا؟ "رای دهنده ها"

 

برچسب سوم.یش:

آدما برای دوستی یا باهم بودن نباید شبیه باشن، بلکه باید مکمل باشن...!

 

برچسب چهارم.یش:

رپ خوندن افغانیا رو دیدین؟

 

برچسب پنجم.یش:

یه زن با همه ی زن بودنش، با همه ی نازک بودنش اگه بخواد، از هزارتا مردم مردتره، یه مرد اگه واسه ی زن و بچه ش کار می کنه سهم خودشم کنار می ذاره، وقتی برمی گرده خستگی هاش و سر زن و بچه ش خالی می کنه و هزار انتظار توی وجودش باقی می مونه.

ولی یه زن بی دریغ کار می کنه، خستگیاشو توی وجودش نگه می داره، همه ی سهم خودش و واسه ی بچه ها کنار می ذاره، هرکار کنن تا نخواد نمی شکنه، یه زن مردونگی 1000 تا مرد و با خیلی چیزای دیگه توی وجودش داره، چیزایی که مردا حتا خواب دیدنشم نمی تونن داشته باشن!

*دارم یه کتاب می خونم که به گرایشات فمنیستگرایانه م خوب سازگاره؛ جای خالی سلوچ، محمود دولت آبادی

**گاهی آدما اینقدر از طرز زندگی هم بی خبرن که تصور بدبختیای بقیه م براشون افسانه س ...!

***اگه آقای پدر متن بالا رو خونده بودا، باهام قهرمی کرد، آخه یاد ندارم که بی لبخند خونه اومده باشه، به قول خودش، خستگیا مال پشت در خونس...!

 

برچسب آخر.یش:

ارزش یه مکان و آدمای توش مشخص می کنن، اینه که  شیک ترین آسمان خراش دنیا گاهی اندازه حقیرترین خونه نمی ارزه!

 

حسرت نبرم به خواب آن مرداب

کارام میان دشت شب خفته ست

دریایم و نیست باکم از طوفان

دریا همه عمر خوابش آشفته ست

 

آرزوهاتون رنگ روزگارتون، لبخند مهمون لباتونقلب


!...Golden heart

پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸

 

سلام،  به رنگ همه ی دلتنگیای دنیا و به قدرهمه ی دلتنگیای دنیا،

یادته چطوری باهم دوس شدیم؟ دعوا، اما نه عین بچه ها، عین دوتا آدم بزرگ

 روز اولی که اومدی سر کلاس و ناظم معرفیت کرد که این شاگرد جدیده به اون قیافه ی مظلومت نمی خورد که توی زندگیت اون ماجراها رو داشته باشی،

همه چی زندگیت و بهم گفتی. درست مث همه ی اونای دیگه که  بهم اطمینان می کنن، هنوزم نمی دونم چرا. من بر حسب وظیفه نه بلکه از روی عادت هیچ چی هیچ کس و به هیچ کس نمی گم، چون آدما زیاد وظیفه شون و ترک می کنن ولی عادتشون و نه!

 دعوا سر دوستام بود، به نظرم تو خرابشون می کردی، ازت بدم میومد، مث همه ی آدمایی بودم که به خودشون اجازه می دن خیلی راحت راجع به بقیه قضاوت کنن.

کارای خوبی نمی کردی اما خوب بودی چون آدم بودی و آدما همه خوبن  و بزرگترین خطاشون آدم بودنه، دست خودشونم نبوده که آدم شدن پس همه شون بی گناهن! 

هزار بار خواستم بیام دنبالت اما یاد قرارمون که افتادم "تحت هیچ شرایطی" از هم جدا نمی شیم و بعد تو یهویی گذاشتی و رفتی به خودم می گم حتما دلیل خیلی بزرگی داشتی.

 نمی خواسی بقیه راجع به من بد فک کنن اما من مامانمم اینطوری راضی کردم که  حتی اگه بدترین کارای دنیا رو می کردم هیچ کس فک نمی کرد که آدم بدیم، بازم نفهمیدم چرا! چرا همه حرفم و باور می کنن، چرا هیچ کس باور نمی کنه آدم پلیدی باشم،

 همه همیشه فک کردن خوبم و بودم چون این اعمال آدما نیس که خوبشون می کنه اون طریقه ی فکر بقیه س راجع بهشون که اینو و مشخص می کنه! چون آدمای خوبکار زیادی بودن که بخاطر بد پنداشته شدن بد شناخته شدن.

نمی دونم کجایی، یکی میگه بچه دار شدی، یکی میگه توی خیابونای فلان جا منتظر ماشین مدل بالا دیدنت، یکی دیگه می گه توبه کردی و چادری شدی و ...

من به حرفای همشون می خندم، به نامه هایی که واست می نوشتم، به نصیحتا. به آرزوهامون، آرزوهات، یادته می خواستی معلم شی؟

 تو به قدر همه ی بزرگیای دنیا بزرگی. تنها کسی که هیچ وخ نخواستی بد بشم،

من توی 6 سالی که گذشت هیچ وخ تو رو از یادم نبردم، می تونی از همه ی دنیا بپرسی !

حتی اگه برنگردی، به اندازه ی همه ی فاصله های دنیا به یادت خواهم داشت ...

برچسب اول.یش:

تو را هرزه می خوانند چون به تن خیانت می کنی ولی نمی دانند که خیانت به خود را می کنند آنان که می پندارند گناهان بزرگ از دسترس آنان سرباز می زنند، آنان که هنوز تو را گناهکار می خوانند ...

برچسب دوم.یش:

غریبی یعنی حس نگاه هرچند آشنا ولی با غریبگی به خود ...

برچسب آخر:

دیگه کنکوری شدم، واسم دعا می کنین؟تنهام نذارینا، پنجشنبه ها میام پیشتونماچ

آرزوهاتون رنگ روزاتون، لبخند مهمون لباتون همیشه ...!

 


 

 

برچسب اول.یش:

یعنی یه وقتایی تا اعماق وجود آدم می سوزه، وقتی اتفاقی برنامه ی شوک و دسته جمعی توی تلویزیون میبینیم و آقائه پررو پررو زل می زنه توی چشمای من و می گه ما فقط سایتایی که مورد اخلاقی دارن و فیلتر می کنیم، اکس کیوز می مستر، تعریف شما از "مورد اخلاقی" چیه؟ 119% از سایتای اینترنتی مورد اخلاقی دارن یعنی؟ یا آهنگای احسان خواجه؟

الهی دسشوییتون بگیره نتونین کمربندتون و باز کنین با اینهمه دروغ!

 

برچسب دوم.یش:

دلم خواست میلیونر شم، حیف که زاغه نشین نیستم!

*با همه ی قشنگ بودنش اصالت هندیشو حفظ کرده بود و هزار ماشالا بگین به آقایون سانسورینگ کشور!!

 

برچسب سوم.یش:

می گم زد بازی یا ضدبازی؟ در فرهنگ لغات و اصطلاحات ما که دومیه تعریف میشه!

 

برچسب چهار.میش:

می گن یه بنده خدایی می خواسته بره یه زنگ طلا از خونه ی یه آدم ثروتمندی بدزده، ولی می دونسته که زنگه صدا می ده و ممکنه همه خبردار شن، بنابراین دو تا تیکه پنبه ی بزرگ بر می داره می ذاره توی گوشش و خلاصه می ره تا زنگه رو بدزده، تا دست می زنه به زنگه صاحبخونه هه عین چی بالا سرش سبز می شه و یاروام با تعجب بهش میگه: این چه زنگیه که صداش از دور شنیده میشه ولی از نزدیک نه؟

*سیاسی نیستا!

 

برچسب پنجم.یش:

می پرسه بزرگ ترین آرزوت چیه

جواب می دم نمی خوام هیچ وقت بمیرم

میگه عجب آرزوی احمقانه ای

می گم به نظر تو آدمایی مثل نیوتون، خیام، ماری کوری، چارلی چاپلین یا هریت بیچر استو مرده ن؟

می گه پس بگو می خوای معروف شی!

می گم نه! معروف شدن اصلا تعریف قشنگی نداره، من می خوام توی دل آدما جا پیدا کنم، بعدشم برم توی دل تاریخ، البته جاییش که لازم نباشه واسه شناختنم کسی بخواد کتاب درسیشو کنکور بده

 

برچسب شیشم.یش:

گرچه دوریم به یاد تو سخن می گوییم

بعد منزل نبود در سفر روحانی

برچسب هفت.میش:

جلسه اول درس احتمالمون خانم آقای معلم جبرمون که معلم حسابانمونه م همراهیمون کرد، اول بهمون طریقه ی سکه اندازی و یاد داد و بعد شروع کردیم اون آهنگه رو خوندن 

احتمالا دارم عاشقت میشم

*مرده خیلی دوست داشتنی تر از خانومس! مهربون، گوگولینیشخند همه باهام موافقن، همکلاسی ها رو می گم!

تاسام من و یاد اون کلاسه می ندازه!

**فرنام جونم تولد عیدت مبارک، نه دیدمت نه پیامکم بهت رسید گوگولی!

آرزوهاتون رنگ روزاتون و لبخند مهمون لباتون


برچسب اول.یش:

 عجب رسم خوبیه این بهار، همه جا نوئه و تمیز، آدما هم دیگه رو می بینن، توی مهمونیا می تونم با آدمای رده ی سنی 2 ماه تا 3 سال و  70 سال به بالا باشم، آدمایی که آینده براشون معنا نداره، توی حال زندگی می کنن! حرفاشون بوی زندگی میده، کاش می شد بریم کهریزک! دسته جمعی پیش پدر و مادرای فراموش شده.

این روزا عیدیام یه جور خاصیه، آدم و می ذاره توی رو در بایستی، مثلا چادرنمازی که زن عموم بهم داد، فک کنم اونم می دونست که نماز نمی خونم  که گفت سر نمازات واسم دعا کن!

 

برچسب دوم.یش:

کوچیک که بودم مامانم تنهام می ذاره تا بره پیش داداشش، 3 سالم بود، وقتی بر میگرده می بینه آلبوما رو چیدم دورم و صورتم و گذاشتم روی یکی از عکساش و خوابم برده، بیدارم که می کنه یه گاز از بازوش می گیرم و می زنم توی گوشش و تا شبش باهاش حرف نمی زنم، ولی شب آشتی می کنیم و ...

 میگه از همون بچه گیهاتم سرتق((certegh بودی، دلم می خواد بهش بگم اون موقع فقط سه روز رفته بودی، ولی حالا 6 سالی هست که در کنارمی، در حالی که خیلی وقته منتظرم برگردی! سخته کنار کسی باشی و دلت واسش تنگ شده باشه ...

 

برچسب سوم.یش:

_دولت قانون تصویب کرده تا از این بی رحمی دست برداریم! پشم چینی با این سبک خلاف قانونه.

_این موضوع ارزش ناراحت شدن نداره، شهری ها نمی دونن ما چطور زندگی می کنیم، می توانند حیواناتشون و طوری دوست بدارند که انگار بچه هاشونن، اما اینجا فرق داره، هرگز مرد و زن و بچه ای و نمی بینی که نیاز به کمک داشته باشه وکسی دریغ کنه، اما در شهر همون آدما هایی که حیوانات دستاموزشون و دوست دارند به فریاد آدم ها نمی رسند!

توی شهر آدم زیاده و توی اینجا گوسفند

پرنده ی خارزار، کالین مکالو، ترجمه ی مهدی غبرائی

 

*واقعا اینطوره"؟"

نه ببخشید ...

واقعا اینطوره"."

 

برچسب آخر.یش:

آدما دروغ می گن تا حرفای قشنگ تری بزنن، پس چه بهتر که همه ی زندگی یه نفر دروغ باشه!

 

خارج از محدوده ...

١این روزا بدطوری دنبال خوشبختی می گردم، خوشبختی و پیدا نمی کنن، اون و می سازن، اما چی خوشبختم می کنه، نمی دونم!

 

آرزوهاتون رنگ روزاتون، لبخند همیشه مهمون لباتون


داستان کوتاه، کوتاه، کوتاه ...!

شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸

این داستان واقعی نیست، ولی روزی هزار بار تکرار می شود ...!

صحنه ی اول:

1، 2، 3، 4، 5، ...، 11 ، با زبون کودکانه و انگشتای دستش می شمره و به شیرینی حرف زدن همه ی بچه های هم سن و سالش میگه: فقط 11 روز دیگه مونده تا عید بشه.

دخترکوچولوی 4 ساله ای که موهای قهوه ای روشن و شلخته ش دور صورتش ریخته و با چشمای درشت و عسلی چشم دوخته بهش، لپای صورت سفیدش سیاهه، و نوک دماغشم بدجوری سرخ شده، شاید سردشه!

بدو بیا دیگه نرگس، باید بریم اونطرف چهاررا، چراغ الان سبز میشه،

پسرک 10 12 ساله ای که چشماش برق چشمای هم سن و سالاش و نداره با شاخه گلای دستش خواهرش و دنبال خودش می کشه

یاد بچه گی های خودش میوفته، روزایی که اونم مثل نرگس روزای مونده به عید و با ذوق و شوق می شمرد، ولی حالا دیگه می دونست حتی عیدم واسه آدمایی مثل اون حرفی واسه ی گفتن نداره

تاتاش، واسه من لپاس نمی خری؟

از خجالت صورتش سرخ میشه و ...

صحنه ی دوم:

به خدا دزدی نکردم جناب سروان، من اون کیف پول و از روی زمین پیدا کرده بودم و ... صورت گریون خواهرش آخرین تصویریه که می بینه

 

صحنه ی سوم:

خوب شد، پسره اگه بزرگ می شد نمی ذاشت از خواهرش اون طور که می خواستیم !! استفاده کنیم، حالا چطور کیف پوله رو کف رفته؟

 

صحنه ی چهارم:

بیا آبجی، این و واسه تو خریدم توی عید بپوشی نو باشی، جاش رفاقتم و فروختم، بیا حدیثه جان بگیر و بپوش که این همه ی مرام من بود ...

 

تذکر: خواهر و برادر دوم همون اولی نیستن!

 

برچسب :

یه جا خوندم

آن زمان که عقیده عقده تلقی میشود 

                                       و نور چراغ را در آب ، مهتاب می بینیم 

                                                    نان از یتیم خانه می دزدیم  و می فهمیم که  

دزد  اشتباه  چاپی  درد است  ... 

آرزوهاتون رنگ روزاتون، لبخند مهمون لباتون  


Blog Skin