اندیشه های یک روان نویس ...!
پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ مدتی نیستم. تا 20 خرداد.
امتحان نهایی واسه مدرسه های ما که بچه هاش نمی دونن کتابای تخصصیشون چه رنگیه ممکنه غیرقابل فهم باشه!
(کلا اینترنت نمیاما)
برای شنیدن آهنگ روی قسمتی که آبی شده کلیک کنید و اگر از فایرفاکس استفاده می کنین تورو سر جدتون
اون دکمه ی کنترل + رو چند بار بزنین آخه چقد بگم؟!(ctrl +)
برچسب اول.یش:
داشتم تاریخ می خوندم، آرمان های به تحقق رسیده ی اسلامی!!! نظرم و به خودش جلب کرد، هرکلمه ی کتاب و با تصویر ذهنیم نوشتم:
برپایی عدل و عدالت اجتماعی(به قول سروش هیچکس نمکی با چرخش بغل یه بنزه)
دوری از هرگونه تبعیض و نابرابری(مقدم وقتی داشت می گفت: یه شاگرد کنکور داشتم که یه کادر از بهترین معلمای تهرون داشت واسه کنکورش، هر 20 دیقه یه بار خدمتکارشون براش آبمیوه میاورد و وظیفه ی معلمم فرو کردن درس توی مخ اون، از هر درسیم هر نوع کتاب آموزشی که فک کنی داشت
یکی دیگه رو میشناختم که پدر و مادرش معتاد بودن و توی خونه شون دعوا، رتبه ی اولی شد 17 و دومی هزار و خرده ای،
در صورتی که کنکور اگه درس کتاب بود و شرایط واسه همه برابر، شاید اون رتبه ی 1 رو آورده بود!)
نفی ظلم و استبداد و ستم(بدون شرح!!!)
قانون گرایی(به دادگاه مراجعه کنید یا آخرین باری که از کسی یا چیزی شکایت کردین، واسه خودم یادمه دوستم تعریف می کرد که دخترعموش و دزدیده بودن و برده بودن بیرون شهر و کارش و ساخته بودن، وقتی رفته بود شکایت گفته بودن دوتا مرد عادل باید بیاری تا شهادت بدن!)
توجه به مردم به ویژه محرومان جامعه(قبلنا نمی دونم چی بود، الانا که اسمش حلبی آباده، یا پلیسی که داشت دنبال بچه های گل و آدامس فروش میدویید)
مبارزه با مفاسد اقتصادی و اجتماعی( از نوع اقتصادیش که باز بدون شرح
، مبارزه ای وجود نداره، عاملاش خودشون سردمدارن!
از نوع اجتماعیشم قبلنا فاحشه خونه داشتیم، حالا کوچه خیابونامون فاحشه خونه محسوب میشه)
اونورترشم داشت راجع به ولایت فقیه صحبت می کرد که در این زمینه یک هفته سکوت می کنیم.


چندتایی کتاب راجع به یادگیری درس و اینا خوندم، نوشته بود تصویر ذهنی بسازید، تصاویر ذهنی من ایناس، چطور تاریخ یاد بگیرم؟
*مثل برف سر توی کبک می کنیم!
برچسب دوم.یش:
به معنای واقعی خنگ بود، وقتی جلوی مترو مصلی وایستاده بودیم که اومد پرسید نمایشگاه کدوم وره! نقشه ی نمایشگاه بهش دادیم که از پشت اون عینک گردالی- مستطیلی بزرگش بهش نگا کرد و ناراحت گفت مسخره م می کنین گفتم نه آقا، برش گردونین، اونورشه خوب!
_ من که ازش چیزی نمی فهمم
_خوب آقا پشت رو گرفتیش، سواد نداری مگه؟ (آی کیو در حد توت فرنگی!)
_ اوه ببخشین!
یه سر و گردن ازش بلندتر بودم، موهاشو یه وری شونه کرده بود و حالا نمی دونم به مد امروزی ها بهش روغن زده بود یا جنس موهای خودش بود که برق میزد، بهش می خورد حدود 21 سال اینا داشته باشه. کت شلوار قهوه ای سوخته و بلوزی که همه ی دکمه هاش و بسته بود. فکر کنم خط های لاغر راه راهم روش بود.
_کتابای کنکور کجا می فروشن؟
_زیرش نوشته، نگا کن، ناشران آموزشی، توی نقشه م آدرس داده
واقعا نمی فهمید چی میگم! از اونجایی که دوستان می دونستن اگه باز نفهمه چی می گم حاضرم ببرمش هرجا که می خواد و بهش نشون بدم اومدن جلو و طرف و ردش کردن بره، یه چند دیقه ای باید منتظر می موندیم و وقتی به سمت نمایشگاه حرکت کردیم داشت معصومانه بهم نگا می کرد!
وقتی برگشتیم 3 4 ساعتی گذشته بود، نم نمک بارون میزد، باد یه چیزای سفیدی و توی هوا پراکنده کرده بود و بغل کیوسک "از من بپرس" هنوز داشت دنبال نمایشگاه می گشت! شایدم به قول دوستان دنبال من
...
**منطق الطیر عطار و تاریخ بیهقی کتابای غیردرسی ای بودن که خریدم! شما چی خریدین؟
***دفعه ی بعدی حاضرم از خونه تا نمایشگاه پیاده برم، ولی با مترو نه!
روی پاهای خودم نبودم ...
برچسب آخریش:
در این درگه که گه گه که(kah) که(koh) و کهkoh) ) کهkah)) شود ناگه
مشو غره به امروزت که از فردا نهی آگه
مردی حفظش کن
من حفظشم.
خوابای رنگی ببینین
به یاد بهترین سال دوران تحصیلم ...!
پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸تو فکر یک سق.فم ...یه سق.ف بی روزن ... یه سق.ف پابرجا ... محکم تر از آهن
.
.
.
حتی مقوایی ...
فرهاد، تو فکر یه سقفم، آهنگ این هفته ی وبلاگم
برچسب اول.یش:
امروز، پنجشنبه، 17 اردی بهشت 88 ، مهمونی فارغ التحصیلی از دبیرستان توی خونه ی فرزانه اینا برگزار شد، خیلی خوش گذشت، جای خالی 5 نفرمون رو نمکدون پر کرد، به برکت امنیت اجتماعی برقرار فیلم نگرفتیم، کیکمون شکل ماهی بود که کنارش دوبار نوشته بود سوم ریاضی، شمعمونم دوتا 8 داشت که واسه فوت کردنش تا 88 شمردیم، وسطای مجلس معلم حسابان 28 سالمونم اومد، جز 2 3 نفر اونم تازه گاهی، دست زننده نداشتیم و ...
بهترین مهمونی عمرم، حالا اشکم و درآورده، جامون توی این روزا خالی ... خیلیم خالی!
*شاید شرح مهمونیمون و توی اینجا بنویسم، با خیلی چیزای دیگه ...
برچسب دوم.یش:
وقتی مامان نیست یعنی یه تیکه از خونه گمشده،
یعنی صبح واسه مدرسه رفتن انگیزه ای نداری، چون نمی تونی خودت و به خواب بزنی که مامان بیشتر نازت و بکشه، یا وقتی سر سفره ای هی غرغر کنه و حرص بخوره چرا انقدر ریلکس نشستی، سرویس الان میادا، یا اینکه با کمال ناامیدی بهت بگه موهات و بذار تو، یا از صبح تا شب توی گوشت بخونه یادت نره نماز بخونی، نمازی که شاید همش بخاطر اون بوده که خوندی!
وقتی مامان نیست دیگه انگیزه نداری بیای نت و وب گردی چون کسی نیست سیم تلفن و بکشه ، حسابی درسخون میشی چون دیگه کسی نیست بیاد هی بهت بگه محض رضای باری تعالی یه نیم نگاهی به اون کتابات بنداز!
وقتی مامان نیست قرصات و سر ساعت می خوری چون اگه معده درد بیاد سراغت دیگه قربون صدقه هاش درد و از یادت نمی بره!
وقتی مامان نیست دیگه کسی نیست که هی ازش بپرسی من و دوس داری و هی چپ چپ نگات کنه که بچه، کچلم کردی، مگه کمبود محبت داری آخه؟ آره وقتی مامان نیست بابا ساعت 8 شب می خوابه چون انگیزه ی اونم واسه بیدار موندن و تا ساعت 1 فیلم تماشا کردن غرغر کردن مامانه!
آخ که چقد دوست داریم مامانی! روز اول نبودنت 1 سال گذشت، تا 3 روز دیگه که برگردی چطور صبر کنم؟
*آقای پدر منتظره من روم کم شه ظرفا رو بشورم، منم منتظرم اون ...، دیگه ظرف نمونده باهاش غذا بخوریم، جا ظرفیم پر قابلمه سوخته س! هی میگه بیا یه خورده کار خونه یاد بگیر میمونی روی دستم باد می کنیا، هی میگم زمونه عوض شده. من معده درد دارم، غذای بیرون نمی تونم بخورم، غذام بلد نیستم درست کنم، نیمروام نمی تونم بخونم، اگه دیگه اینجا آپ نشد بدونید مردم، آشپزی یادم می دید!
برچسب آخر.یش:
من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
یا از غم رسوایی و مستی نخورم
من می ز برای دلخوشی می خوردم
اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم
*اولین باری که عاشق شدم 9 سالم بود، یادمه با اونی که دوستش داشتم حتی اسم بچه هامونم انتخاب کردیم، 11 سالش بود، روزایی که هنوز فکر می کردیم خدا نی نی و می ذاره توی دل مامانا! یه مدت زیادی از هم دور موندیم، کلاس دوم راهنمایی بودم که دیدمش، اینبار بهم پیشنهاد دوستی داد اما قبول نکردم
... اون طرف دوست دخترش منتظرش بود و منم دلم جای دیگه ...
**دلم واسه عاشق بودن تنگ شده، حتی اگه دروغکی باشه یا از روی بچه گی!!
خنده فراموش نشه
به بهانه ی آخرین هفته ی معلم دوران نونهالی و روز سمپاد
دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸...! دوستای گوگولیه من! من که فریاد زدم پرشین بلاگم قاطی کرد پستم و حذفیدم دوباره نوشتمش! حالا هی بیاید بنویسید که نظر ما مگه چی داشت سانسور کردی؟ ببخشید شرمنده ی همه ...
...! به دلیل نداشتن وقت در روز پنجشنبه امروز آپ می کنم.
برچسب اول.یش:
روز ملی استعدادای درخشان مبارک !!
از بابت سمپادی بودنم خیلی خوشحالم، نه بخاطر لقبی که بهمون می دن ، بلکه بخاطر اینکه این امکان بهم داده شد که جایی درس بخونم که بیشتر معلماش بهم اندیشیدن یاد دادن و مهم تر از همه اینکه در کنار بچه هایی بزرگ شدن و درک کردم که هدفای روشن و بزرگی توی سرشون بوده و هست و برای خودشون ارزش زیادی قائلن.
بهمون می گن گنده دماغ و مغرور، اما جدا اینطور نیست، وقتی بین مردمی زندگی می کنی که٨٠%شون با تو هم استعداد هستن خودبزرگ بینی کار مسخره ایه.
کاش مردم ما یاد بگیرن که قضاوتاشون واقعا بر حسب رفتار طرف مقابل باشه، نه اون چیزی که توقع دارن طرف باشه ولی واقعا نیست ...
برچسب دوم.یش:
خانم اجازه، سلام، به یاد همه ی خانم اجازه هایی که توی کل زندگیم گفتم که اولینش مال شما بود، یادتونه سال اول مدرسه اومدن مارو که قرین بود با سال اول معلم بودن شما؟ الف ب، پ ت ث، همگی اومدیم مدرسه، ج چ ح، خ دال ذال همگی هستیم ما خوشحال، دیکته هایی که دوی بیستاش آدمک بود و صفراش توپ یا ستاره؟ وظیفه مون رنگ کردنش بود و هر 5 تا یدونه یه کارت صد آفرین می زدین زیرشون؟ آخرین دیکته مون و چی یادتونه؟ وقتی از طرف خودتون یه نامه گفتین و ما نوشتیم و بچه های هفت ساله رو به گریه انداختین؟ وقتی گفتین حلالتون کنیم اگه یه وقت باهامون بداخلاقی کردین؟
هنوز دفتر دیکته م و دارمش، همون که جلدش قرمز بود، همون که آب، بابا، نان و انار داره، هنوز که دیکته ی آخر و می خونم گریه می کنم! هنوز از جلوی مدرسه مون رد میشم دلم پر پر می زنه، الان اگه من و ببینین دیگه نخواهید شناختم اما توی ذهن من شما همواره جاری و ماندگارید ... روزتون مبارک ...!
برچسب سوم.یش:
هی من نمیخوام باز شروع کنم به اعتراض هی اینا نمی ذازنا! ببین،
یعنی چی ایام فاطمیه؟ چرا 20 روز از سال و باید مشغول عزاداری باشیم چون توی یکی از این روزا به روایت و حکایتی روز شهادته؟ من قصد توهین به کسی یا اعتقادی ندارم، اما واقعا تعریف احترام گذاشتن چیه؟
حکایت ما درست مثل بت پرستای دوران جاهلیته که وقتی ازشون می پرسیدن چرا سنگ می پرستین می گفتن چون اجدادمون اینکار و میکردن! جالبش اینه که به کار اون ها می خندیم ولی نمی فهمیم داریم رویه شون و ادامه میدیم.
چند نفر از ما هستن که به جز اون چیزی که توی روضه ی مادربزرگا از حضرت زهرا گفتن بیشتر اطلاع داشته باشه؟ یه سال نشد که توی همون مجلسا برم و ببینم که حرفی جز سیلی خوردن و پشت در موندن و سقط جنین و این حرفا بزنن، جز اینکه فقط هرسال آب و تابش می دادن بیشتر اشک مردم در بیاد.
اینقدر مفاهیم دین و متضاد جلوه دادن که به عنوان نماینده ی نسل جوون به هممون حق می دم همه ی ارزشا رو زیر پا بذاره و به همه چی و همه کس بدبین باشه.
حالا هی باز برین بشینین گریه کنین و بعد غیبت این و اون و کنین و دست و پای هم و لگد کنین و فحش بدین، باشد که رستگار گردین و اسفل السافلین بهشت بشه قسمتتون. بعد اسم من کافر به دین الهیه و شما مسلمان محبوب خدا!
...! هیچ فکر کردین اگه از 365 روز سال حساب کنیم چند روز باید عزادار باشیم ؟
برچسب آخریش:
تو خیال کردی بری، دلم برات تنگ میشه؟
آهنگ وبم به بهونه ی مصاحبه ی همشهری جوان با سیروان و زانیار!
آرزوهاتون رنگ روزاتون، لبخند مهمون همیشگی لباتون
ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد/در دام مانده صیدی، صیاد رفته باشد ...!
پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸اگه از فایرفاکس استفاده می کنین لطفا دکمه ی کنترل + را چندین بار بزنین!
یه چیزی درحدود 170 اینا قدش بود، چاق از اون لپوهاش! تا وسطای سرش طاس بود .همیشه یه بلوز سبز قاطی شده با زرد خردلی می پوشید و شلوار پارچه ای کرم رنگ، با چشمای گشاد شده ی مبهوت بهت خیره میشد. یه عینکم با شیشه های گردالی همش روشون بود. به نظر میومد حدود 35 سال داشته باشه. عقب مونده بود یا دیوونه نمی دونم!
وقتی از سرویس مدرسه پیاده میشدم میدیدیمش. به ذوم کردناش عادت کرده بودم تا اینکه یه روز یه ورقه ی نامرتب مچاله رو داد به من و شروع کرد به دوییدن، چه دوییدنی! چقد دوست داشتم جای اون باشم، کسی که انجام کارایی که آرزوی خیلیاس جزو رفتارش بود!
توی برگه ش یه خط اجق وجق داشت می گفت: که با من عروسی می کنی؟ دوست دارم!
نه دل دل شیکستن داشتم و نه توانی واسه فکر کردن، فقط جلوتر پیاده می شدم و از دور میدیم که هرروز سر کوچه با همون نگاه گشاد رد سرویس و دنبال میکنه.
.
.
.
با مشت و لگد در میزدن، چند نفر گرفته بودنش، پدر و مادر گریونشم گوشه دیوار
چرا نیستی شدی، من هرروز همون جا بودم، فک کردم مردی! باهام عروسی می کنی؟
من! مبهوت فقط نگاه می کردم. کردنش توی ماشین تا ببرنش تیمارستان. داد کشیدم نه، دوییدم سمتش، اما ... دستایی که دورم حلقه زدن، نبرینش، بذارین بمونه، گناه داره به خدا، اونکه کاری بهم نداره، تورو خدا بذارین بمونه، آره، باهات عروسی می کنم، قول قول، بذارین برم، اصلا به شما چه!
هق هق من، اشکای مردم، و نگاه متعجب اون که از پشت ماشین به من نگاه می کرد. دستی که برام تکونش داد ...
برچسب اول.یش:
آنچه را که نپاید، وابستگی نشاید ...
*چی هس که ارزش وابسته شدن و داشته باشه؟ هیچی
**چند درصد از داشته هامون وابستگی هامونن؟ همشون
نتیجه: یا سعدی یه چی پرونده، یا ما نیاز به یه رفرش درست درمون داریم!
یه فرضیه: نگه داشتن اونچه که بهش وابستگی نداشته باشی خیلی آسون تره.
برچسب دوم.یش:
*می گفتن آینده اونیه که قراره به وجود بیاری، نه سناریویی که به اجراش درآری، تو هم کارگردانی، هم نویسنده و هم هنرپیشه، اما حواست باشه بعضی حکما توی دنیا ثابتن، مثلا ظلم پایدار نمی مونه و ...
اما چیزی که بیشتر از همه چی توی دنیا پایدار بوده ظلمه!
مثلث ظالم، ظلم، مظلوم!
یعنی قسمت اول گزاره م غلطه؟ ما واسه رل بازی کردن بوجود اومدیم نه ساختن؟یعنی همه چی از پیش تعیین شده س؟
اگه اینطوره ها، خدا جون خیلی علاف بودی مارو آفریدی!
برچسب سوم.یش:
واسه اولین بارمه توی کل زندگی وبلاگیم هم همه ی لینکامو دوس دارم، همه همه ی کامنت گذارامو!
شرمنده این پرشین بلاگ قاطی کرد نظرات حذفید من حذف نکردم به جون خودم
آرزوهاتون رنگ روزاتون، لبخند همیشه مهمون لباتون
برگا همه ریختن ولی شاخه هست...!
پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸برچسب *:
سخت ترین نوع مدیون بودن، به خود مدیون بودنه، آخه نمی دونی چطوری باید از زیر دین خودت بیای بیرون یا از خودت رضایت بگیری ...
برچسب **:
چند وختیه تب و تاب عشق وعاشقی بدجوری توی مدرسه مون جا افتاده، البته واسه بچه های اول راهنمایی! اونم از نوع چپکی! عاشق دخترای چند سال بزرگ تر از خودشون میشن!
سیر تکامل عشقی ما توی اون دوران از هنرپیشه و فوتبالیست شروع میشد، با بچه محل و همسایه و لات سر خیابون مدرسه و پسر فامیل ادامه پیدا می کرد و بعدم می رسید به هر بابایی که توی هرگوشه از تهرون دیدی و برا بعضیا یه شخصیت ثابت بوجود میومد و بقیه همون روند و ادامه می دادن!
این مدلیش توی مدرسه ماس که بدجوری بابه! حالا نمی دونم خوبه، نمی دونم بده ...
*بعضی حرفا خیلی به آدم می چسبه، مثلا یکی بهت بگه یه جوری هستی که خودت خیلی دوس داری اونجوری باشی، دروغ یا راستشم مهم نیست، مهم اینه که خیلی بهت می چسبه.
امروز یکی از همون بچه های راهنمایی بهم گفتش همه ی کلاسمون دوست دارن و از این حرفا!
برچسب ***:
عکس بچگی هامون و زدیم روی مقوا چسبوندیم به برد و بین معلما مسابقه گذاشتیم پیدا کنن کی کیه! کاریکاتوریستمونم عکس خودمون و شوهر و بچه هامون و توی ورقه آچارای جداگانه کشیده و همینطور کاریکاتور معلما!
برچسب ****:
زندگی مثل برگه ی آژانسه، جای نام راننده ش اسم خودت و می نویسی، تاریخ تولدت میشه زمان آغازت، مبدات جهان فانیه و مقصدت جهان باقی، از کی تا کیم میشه عمرت و کرایه م اون چیزاییه که توی مسیر به دست میاری.
من: مبدا و اشتباه نوشتی! اونم جهان باقیه
*احتمالا هرکدوم از ما تکه ای از خداییم و مبدامون با مبدا خدا برابره، اما خدا از بی نهایت منفی شروع شده و به بی نهایت مثبت میرسه، خدا هیچ وخ به وجود نیومده پس مام در واقع به وجود نیومدیم و مبدامون نامشخصه، تازه عجیبتر از همه اینه که توی ریاضیات یه فرضیه هس که میگه منفی بی نهایت و مثبت بی نهایت بالاخره یه جایی بهم میرسن!!!
برچسب *****:
آدما شعار میدن و کساییم که بخوان به اونا بگن دارن شعار میدن خودشون در حال شعار دادنن!
دلم می خواس بگم آقای رئیس مملکت، شما که ادعا داری بهتر از فرنگیون معنای آزادی بیان و میدونی، کاش دم عیدی یه نیم نگاهیم به جلوی زندانای سیاسی و خونواده های سبزه به دست انداخته بودی! شاید اون موقع جای اینکه بگم خودت و ضایع کردی با افتخار پشتت وای میستادم و جای فرستادن جوکای بی سر و ته واسه تخریب شخصیتیت، با غرور اسمت و می بردم.
*آدمایی که شعار میدن و هیشکی دوس نداره؛ هیشکی خودش و دوس نداره، هشیکی هیشکی و دوس نداره!
برچسب آخر:
آدمای بزرگ دنیا روی سنگ قبراشون حرفایی می نویسن که گاهی واقعا روی زندگی عده ی زیادی تاثیر می ذاره!
اگه بعد 120 هزار سال به مرحمت خدا پیوستین، دوس دارید روی سنگ قبرتون چی بنویسن؟
پائولو توی زهیر نوشته بود:
اینجا آرامگاه کسی ست که وقتی مرد که هنوز زنده بود!
*چند درصد از ماها هنوز زنده ایم؟
آرزوهاتون رنگ روزاتون، لبخندم مهمون لباتون