به رنگ نیلوفر(1...!)
چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧سلام ...!
برچسب(آنچه را که نپاید، وابستگی نشاید)
یه روزی به تعداد آدمایی که دوسشون داشتم روی قلبم فلش کشیدم و کلی به بودنشون دل بستم، به امید اینکه یه هزارم اونچی که من دوسشون داشتم دوسم داشته باشن، دریغ از اینکه من فقط یه رقیب دوئل بودم که وقتی همه چی و یه شوخی مسخره تلقی کردم توی تنم تیر نشوندن و رفتن و حتی برنگشتن تا مردنم و تماشا کنن ...!حالا یه پاک کن برداشتم تا فلشا رو پاک کنم، نگا که کردم دیدم جای قلبمم خالیه ...!
حذفش نکردم که دیگه ننویسم، بلکه حذفش کردم چون پر بود از احساسات ناشی شده از حضور آدمایی توی زندگیم که دیگه نخواستم باشن، حتی توی خیال و خاطراتم، یا اینکه نخواستم افسوس صداقت و سادگی اون روزا رو بخورم، شاید که راحت تر ببخشمشون و اون ها هم متقابلا من و ببخشن ...!
برچسب(وقتی آسمان دلم هنوز بوی ستاره می داد)
کوچیک بودم، هنوز دستام بوی آبرنگ می دادن و هنوز دفترام و واسه مدرسه رفتن مامانم جلد می کرد، یه نذر، یه اعتقاد و یه معجزه ی عجیب به اربعینای اون زمانم رنگ خاصی می داد، پدر و مادر پدربزگم واسه زنده موندن تنها فرزندشون نذر می کنن تا آخر عمرش هلیم* نذری بدن و بعد از مرگشون این رسم باقی می مونه.
چه روز و شبایی بود، یه صف بزرگ آدمایی که کلی آرزو داشتن توی دلشون و منتظر هم زدن می موندن، پسرعمو بزرگه ای که نون بربری داغ و خامه ی جلد صورتی و می خرید و سفره ی بزرگی که توی اون حیاط درندشت می چیدن، درخت توتی که سایه ش بالای سرمون بود.
چقدر دوست داشتم روزاییی که آدما هنوز مرام خونه های بزرگ و قدیمی و داشتن وزندگی کردن توی لونه کفتر باعث نشده بود که دلاشون محدود بشه.
گذشت و گذشت و بابا بزرگ غزل خداحافظی و سرداد و رفت، اون روزا مریض بود، چند ماهی می شد که تنش بوی بستر میداد، مرگش و به چشم ندیدم، و خبرو وقتی به من دادن که هفت روز بود که از طعم وجودش محروم شده بودیم!
باور نمی کردم که اون پیرمرد عصا به دست خمیده ای که وقتی از پله ها پایین میومدم لبخندش مهمون نگاهم می شد و بدو بدو می پریدم بغلش دیگه حضور نداره، کسی که همیشه یه آب نبات کوچولو توی جیبش بود تا بهم بده تا دهنم و شیرین کنم و لبخند بزنم، نمی فهمیدم که بغل عکس اخمویی که همیشه یه لبخند زیرکی و توش حس می کنم چرا یه نوار مشکی کشیدن، توی دنیای کوچیک یه دختر 10 ساله جایی که مرگ خالیش می کنه هنوز مفهومی نداشت و من حتی یه قطره اشکم نریختم،
بعد از اون از اون خونه ی دوست داشتنی که همیشه حیاطش بوی تازگی داشت و میو میوی گربه هاش آدم و یاد زندگی کردن می نداخت یه ساختمون بلند موند ویه دنیا حسرت واسه درخت توتی که یه روزی دور تا دورش آلیسا آلیسا بازی می کردیم، و از اون آدمام فقط قلبای زخمی و بد قواره ای موند که چشم و هم چشمی بودناشون کنار هم و رنگ دیگه ای بخشید، آدمایی که حالا واسه سالی یه بار دیدنشونم کفاره می دم...!
آقا جونم، دلم خیلی خیلی واست تنگ شده، واسمون دعا کن ... می بینمت یه روزی ...!
یادش گرامی!
* حلیم درست نیست! به معنای صبوره، این هلیم هست که معنای نوعی غذا رو داره!
برچسب(می خندیم)
در راستای اسلامی سازی نام شهرها، سوسنگرد به فاطمه توپول تغییر نام دا د
خنده فراموش نشه!