به بهانه ی بی بهانگی(3...!)
چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧
برچسب(تا با منی جهان در کف دارم)
یه روزی همه ی اعتقادام و نابود کردم تا از نو بسازمشون، وقتی همه ی اطرافیانم متعصبای مذهبی بودن دنبال اثبات وجود نداشتن خدا و چرایی وجود اسلامِ به ارث رسیدم بودم،
هنوز نمی دونم هست یا نیست، بهم گفتن اگه نبود دنیا از هیچی ساخته نمیشد و از اول وجود نداشت، ولی خدا دقیقا چنین شرایطی داره، از اول از چیزی ساخته نشده، پس میشه به دنیام چنین نظریه ای و ارجاش داد، ولی ...
دنیا با خدایی که کنارم باشه رو ترجیح دادم، هرچند تخیلی، به عنوان یه همراه نزدیک و یه قدرت متعالی که هرچی بخوام بتونه فراهم کنه، بودنش لذت بخشه!
وقتی اون همراهمه، می تونم از خودم یه خدا بسازم، هرچند پر محدودیتم، ولی مثال عظمتت ناشی شده از اون، نامحدود خواهم شد...!
راجع به معصومین می گفتم آدمایی که از اول خوب بودن همیشگی شون تعیین شده بوده که دیگه لطف نکردن که خوب بودن، یا گفتم از قرآنی که می گن فصیحه خیلی چیزا رو درک نمی کنم ...
جسارت به اعتقادای آدمایی که اینجور چیزا توی وجودشون حکاکی شده کار خطرناکیه، ولی همون طور که علم بدون عمل به کاری نمیاد، ایمانی که از ترس باشه نه از قلبم، به درد نمی خوره،
نتیجه ی کلی من از همه ی اون بحثا خدایی شد که باهاش غریبه نیستم و دینی که خودم ساختمش و قانون اولش انسان بودنه، تنظیم کردن رفتارم بر این اساس من و به جایی که درسته می رسونه، سعی می کنم خوب باشم و خوب زندگی کنم.
و متعصب نیستم و واسه انسان کامل شدن، بازم تلاش می کنم. این جوری بودن بزرگترین موهبت الهی توی زندگی منه ...!

برچسب(من، تو، زندگی ...!)
چند وقتی میشه که خیلی بد شدم، دیگه نه حافظ، سعدی و خیام حفظ می کنم، ، نه مجله و کتاب می خونم، نه مساله های جبر و حسابان و فیزیک و جدولا رو با عشق حل می کنم. نه کلاس بهم میریزم، نه رادیو گوش می دم، نه رمان و شعر می نویسم، نه با مملی بازی می کنم، نه برنامه ی کوه و سفر یه روزه و دیدار دوستان می ذارم، نه مهمونی میرم، نه سینما، نه ...
یک کلام، چند وقتیه روزام و پاس می کنم، اونم با 9.75...! باید بشم همون آدم قبلی، البته کامل تر، وگرنه ... حوصله م از خودمم سر میره!