محمد حسن

سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸

به ما مثلا می گفتن فرزانگان(پسرونه شم پیشتازانه) یه گروه فرهنگی بزرگ که اعضاش دانش آموزای مقطع راهنمایی بودن! حالا بماند که از فرهنگ بویی نبرده بودیم و  ... ما که بخاطر پیچوندن کلاسای مدرسه و اردو رفتن عضو شده بودیم  ولی توش کارای هنری می کردیم، سرود می خوندیم و از این تفاسیر،

توی یکی از همون اردوها قرار شد بریم شمال. ما که چشممون به این کمک راننده جوان بدبخت خورد طبق نقشه های زنجیره وارانه تصمیم به بیچاره کردنش گرفتیم و پاش که به ته اتوبوس می رسید انقدر متلک می نداختیم و هرهر می خندیدیم که ...

ولی بیچاره سرش و می نداخت پایین و به رو خودشم نمی آورد. بعد یه مدت دیدیم طرف داره با ایما و اشاره با راننده حرف می زنه، بله! محمدحسن کر و لال بود و ما از کرده ی خویش پشیمان،

خلاصه ما رفتیم رامسر و اردوگاه شهید باهنر(رجایی، بهشتی یا هرچی شما بگی!)

آخر سفر بهمون خبر دادن که بابای یکی از بچه ها فوت کرده و ما که نمی تونستیم بهش بگیم چی شده به بهونه ی سال آخر راهنمایی بودن و جدایی گریه می کردیم و ...

توی اون اصناف فهمیدیم که همون دوستمون یه دل نه صد دل شده عاشق محمد حسن، خلاصه وقتی ریحانه گفت دوسش دارم چنان صمیمیتی توی چشماش بود که کسی دلش نیومد بگه داری ترحم می کنی و ...

شماره گوشیش و نوشت و داد بهش، باهم نوشتنی حرف می زدن

این چیه؟ شمارمه  واسه چیه؟ بهم اس ام اس بده   چرا؟ دوست دارم! و ...  

ریحانه از مدرسه ی ما نبود و ما جز مجلس ختم باباش دیگه ندیدیمش، خیلی دلمون می خواست بدونیم محمد حسن بهش اس ام اس داد یا نه.  

اما ...

برچسب:

و عشق جای همه ی نداشته ها را پر کرد و کاش همه ی دارایی ما عشق بود ...

خوابای رنگی ببینین


Blog Skin