و هواپیماها همیشه پر از آرزوهایند ...
پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸ 
از در اومد تو، دستش و تکیه داد به دیوار و سر خورد و با بغض یا شایدم بهت گفت: توی هواپیما بوده!
آره، حدود 6 سال پیش بود، وقتی که اخبار شبکه دو اعلام کرد هواپیمای سپاه در کرمان سقوط کرد و همه ی 300 و خرده ای شهید شدن!
آخرین ماموریتش بود، درست فرداش بازنشسته میشد و درست روز عید غدیر بود و او ... به عنوان عیدی از خدا شهادت گرفت ... او سید بود ...
اما ما، تا قبل از اون با وجود بی اعتقادی به خیلی چیزها، عید غدیرا هم اسکناس تا نخورده داشتیم، هم کلی مهمون و هم کلی شکلات و شیرینی . میوه ... ولی سالای بعدش ... بودن توی بهشت زهرا رو ترجیح می دادیم ...
عموم آدم خوبی بود، عموم آدم خیلی خوبی بود، هنوز گوشت قربونی، سوغاتی خواهر کوچولوم و آخرین دیدارمون یادمه، و روزای آخری که مهربونیاش می ترسوندمون ...
.
.
.
این روزا صحنه های هواپیمای سقوط کرده من و به اون سال می بره، وقتی دخترعموهای سه و شش ساله م سراغ باباشون و می گرفتن، وقتی 4 پاره استخون خورد شده با یه مشت خاکستر و به عنوان جنازه تحویلمون دادن و وقتی جعبه ی سیاه هواپیما رو پیدا کردن و نگفتن چه بلایی سرشون اومده! ...
یکی به این ها بگه هواپیما اگه سقوط کرده باشه تا این حد تکه تکه نمیشه ...
می خوام برم به خونواده های عزیز از دست داده تسلی بدم، بگم درک می کنم چه دردی می کشین، ولی حالا، خودم بیشتر به تسلی احتیاج دارم ...
روحشون شاد و یادشون گرامی